امروز تو شهر بین مردم بودم، نگاشون میکردم...خودمو بین :آدما که میدیدم یاد شعر سهراب افتادم که میگفت
...من به آمار زمین مشکوکم اگر این سطح پر از آدمهاست
پس چرا این همه آدم تنهاست؟
بعضی آدما تنها هستن بعضیا دوست دارن تنها باشن و بعضیها تنها نیستن اتفاقا خیلی هم دورشون شلوغ اما باز هم احساس ...تنهایی میکنن
اما من همیشه عاشق یه تنهایی ۲ نفر بودم...دوست نداشتم دورم پور آدم باشه....اما دوست دارم اون آدمای که در من دوست واقعی باشن نه با پوشالی از مرام و معرفت...که به وقتش خشک بشن و تو بمونی و یه مشت چوب خشک...
اما بعضی عدمها تشنه محبت هستن..نمیدونم شاید خودش یه نوع اعتیاد باشه مثل اعتیاد به الکل یا سکس...اما من دوست ندارم این آدماهای تشنه اسیر گرگهای با ظاهری مهربن بشن...چون حقشون نیست...چرا باید بهای زیادی برای کمی احساس بدهند...بهائی به اندازهٔ شکستن غرور،قلب و هدر دادن احساس.
من خودم آدم بسیار تنهایی هستم...با وجود این همه احساساتی که دارم....اما میترسم از تنها نبودن....نه سهراب آمار زمین درست است عدمها یه این زمین أنس گرفتن با تنهایی...و میترسن از تنها نبودن!!!
