شب از نیمه گذشته...
ساعت دقیقا گرگ میش بود...
آره گرگه کابوس من میشِ خوابه من را درید...
چه بی عدالتی....
تقابل گرگی قوی با یک میش...
که نتیجه یه اون،این شب را سحر کردن با ذهنی مغشوشِ ...
ذهنی توام با تنهایی،بی کسی،ترس...
ذهنی که فقط میتونه به حالش فکر کنه...
نه توان بازیابی گذشترو داره و نه رمقی برای فکر به آینده...
فقط به ثانیهها نگاه میکنم...
به این عقربه ثانیهها...
که شاید بتوانم از نیشش نجات پیدا کنم...